
وقتی به انتهای بودنمان فکر می کنم به جایی نمی رسم
چه کلافه کننده است بی نهایت
نمی دانم که بی نهایت وجودمان چیست؟
این شعرها و نوشته های تکراری روزی به انتها می رسند
جایی که تمام نهایت ها بی نهایت شده اند
خاطره ها را یاری می کنم که تکرار نشوند
تکراری تلخ است غم ها را شمردن و مهربانی ها را از کل کم کردن
نمی دانم این هارا که می نویسم دلم کجاست؟!
گاهی حوصله ای نمی ماند که احساس نمایان شود
و همه ی اینها را این تکرارهای روزمره می گیرد
و تو چقدر خودخواهی که خیال می کنی من فقط برای تو می نویسم !!
من خسته ام از این همه تکرار نمی خواهم تکرار شوم
این چه رسمیست که انسانها یکدیگر را تکرار می کنند و می روند؟؟!
می خواهم اه بکشم به وسعت روزها و شبهای تکراری ام
و چشم هایم را به خاطراتت بدوزم
که در تنهایی من تنهاترین ها جای دارند شمع، شب ، شعرهای کهنه بر روی ورق های سوخته
تو هم بیا تا همه چیز تکمیل شود
برای رهایی از این روزمرگی ها ..
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط یه دیوونه |
| ||||||